ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش میدانستی
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از
حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دست هایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو را میگیره هر روز
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد
بی تو بودن گرفته
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات
گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده
کاش می دونستی چقدر دلواپس توام
کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضورت محتاجم
و همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر کنم
تو هم به من فکر می کنی؟
اگه خواستی می تونم یه عمری هم نفس بشم
تو پرنده واسه من من واسه تو قفس بشم
اگه خواستی یه دفعه بهم بگو دوسم داری
آخه عشق من چرا باز میری تنهام می زاری
اگه میخوای بری سفر قلبمو با خودت ببر نذار که قلب عاشقم بی تو بمونه در به در وقتی که کوله بارتو می بندی از توی خونه عاشقتو جا نذاری طفلکی تنها می مونه غرور من شیشه ایه نذار بیفته زیر پات به هر کسی نگاه نکن جای منه قاب چشات
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
و چنان استوار و صبور دل به جستجوی سالیان دراز بستم
...و تو را یافتم
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در کنار تو پریشانی و غربت را از یاد خواهم برد
دلم می خواهد عقده های بی رحم گریه را که حلقومم در چنگال هایشان اسیر است
.در دامان نوازش های عزیز تو بگشایم
اشک های بی تابم را که عمری در پس پرده ی سیاه غرور زندانی بودند