بین من و تو فاصله ، طاقت من خیلی کمه
تا کی صبوری بکنم ، یا از تو دوری بکنم
رفتی و بردی با خودت هر چیزی رو
چیزی نمونده واسه من
که بخواد دلخوشی دلم بشه
پاییز و بارون رنگ ترانه هام میشن
تو رفتی و چیزی نمونده واسه من

سر کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن؟
گفتم: رفتم..رفتی..رفت
ساکت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود
معلم داد می زند:خوب بعد؟؟؟؟؟؟ ادامه بده
و من می گویم : رفت...رفت...رفت
رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست
رفت و شادیم مرد...شور و نشاط رو از دلم برد
و من می خندم و می گویم:
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است.
کارم از گریه گذشته که به آن می خندم



نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری
چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفاتره
بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره
اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد
تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیار
حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه
گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه
تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو از کس و نا کس می گیرم
بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم
آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه
میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه
فقط خدا ازت می خوام دست توی دستاش بزارم
جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم
بازم میگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگیره
برگرد بیا به کلبه مون تا سر و سامون بگیره
ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم
یا سر رو شونه ت بزارم اسم تورو صدا کنم
تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کیو دارم دلیل رفتنت چی بود
اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده


|