او را رها کردم و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
اما آن قدر دوستش داشتم که او را رها می خوانم
رها از تمامی بندها و زنجیرها
هر چند که او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود این گونه خواستم هیچگاه به خاطر همیشه با او بودن
برای او بندی نساختم
و من فقط به خاطر تو غرورمو شکستم

می خوام به سردی شب هام بخندم
می خوام به پوچی فردام بخندم
وقتی می بینم با دیگرونی
تو اوج گریه هام می خوام بخندم
می خوام داد بزنم تنهای تنهام
می خوام وقتی می گم تنهام بخندم

بغض وجودمو گرفته باورم کن پر دردم

شب و تنهایی غربت تو چشام اشک پر از خون
یه دل شکسته از یار یه دل پر غم و داغون
انتظار از تو ندارم منو تنها جا بذاری
تک و تنها توی دنیا تو منو دوسم نداری
بی تو از حسرت دوری دل من داره میمیره
تا تو برگردی دوباره دل من آروم بگیره
کاشکی بفهمی کی دوست داشت
گل مهر و کی برات کاشت
کی تو غم و غصه ت موندو اون اشکاتو برداشت
اما اون هنوز تو یادش تو رو تنها نمی زاره
منتظر به راه یار تا تو برگردی دوباره

چشمای من میل به گریه داره
می خواد بباره
دل نمی دونی که چه حالی داره
چه حالی داره
از در و دیوار واسه دل می باره
خدا می باره
غصه یه جز گریه دوا نداره
خدا نداره
زندگی آی زندگی
خسته ام خسته ام
گوشه ی زندون غم
دست و پا بسته ام
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل من می شکنه
دل دیگه اون طاقتا رو نداره
خدا نداره
پشت سر هم داره بد میاره
خدا میاره
از در و دیوار واسه دل می باره
خدا می باره

|